تبليغاتX
خانه تنهایی های یک آدمک 
[abaut Me]
چرند و پرندهای یک فرزند آدم
فعلا همین.

[ search in text ]


[ Other weblogs ]

  حسرت فریاد
  ستاره ی دریایی
  آتش
  وصال
  کفشدوزک بدون کفش
  گلاره
  گیلانی ها
  آنارکالی
  همراز عشق
  بی سرزمین تر از باد
  آلاچیق 10
  ترانه تنهایی
  سیاه و سپید
  سکوت
  مترسک فیلسوف
  مردتنهای شب
  وبلاگ آموزشی گیلانی ها
  عمو خرچنگ
  ایلام سرزمین ناشناخته
  combo4u (علیرضا)
  قله نشین
  خرمگس خرفت
  بیمارذهنی متولدآگوست!
  قلب تنها
  گذرگاه زمان
  پاییز تنهایی(گلاره)
  یک آدم اینجوری
  آبجی ویویر
  سازمان گردشگری ایلام
  الهام (عنکبوت)
  خبرهای گیلان
  ElFiSh-RaSh-GiRL$
  بی پایان(قلب تنها)
  PinK-yEll0W-GiRl
  هر روز یک سایت
  سمن پویان(ا-)
  دکتر روشن فومنی
  حرف هایی از سر تنهایی
  شهر من ایلام


[ Themplate designer ]

سلام فرشته 

خداوند برای تمام موجودات خود نگهبانی می گذارد تا از آن مراقبت کند.برای انسان هم فرشته ای فرستاده که سرور همه فرشته هاست.

زمانی  که نوزادی در حال بدنیا آمدن است گریه و التماس می کند که مرا به دنیا نفرستید. من کودک هستم و نمی توانم در زمین طاقت بیاورم و فرشته ای از جانب خدا کودک را نوازش می کند و می گوید نگران نباش خدا فرشته ای برای نگهداری تو فرستاده که بر روی زمین در کنار توست.

تو در آغوش او امن و امان می مانی.

مانند خودش از تو هم مراقبت می کند

از شیره ی جانش به تو می دهد تا رشد کنی .

او انقدر مهربان و از جان گذشته برای تو خواهد بود که جانش را هم برای جان تو فدا می کند.

کودک از فرشته پرسید کسی که از او سخن می گویی کیست.

فرشته گفت "مادر"

نام او مادر است.

"روز مادر مبارک"

 

 

پ ن :تو بهترین آدمک دنیایی.

این را تجربه به من ثابت کرده نه اینکه شعار بگویم.

دستانت را میبوسم

و بابت تمام از خودگذشتگی هایت ممنونم

روزت مبارک باد بزرگ آدمک بانوی من!


نوشته شده توسط آدمک در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 13:43|


به نام خداوندی که در قلب ماست. 

دفترم را باز می کنم . نگاهی که به برگ هایش می اندازم چیزی جز سیاهی میان سفیدی کاغذ نگاهم را نمیدزد.

زندگی مانند یک مرداب شده .نه سخنی نو و نه حرف و حدیثی .

 سکوت و سکوت و سکوت...

دفترم را گوشه ای می اندازم و باز به باغ بی برگی خود پناه می برم.

دفتر بی مخاطب من دیگر  برایم رونقی ندارد.

 هر چند وقت یک بار، با مداد قرمز قلبی را که مدت هاست روی آن کشیده ام پر رنگ تر می کنم تا عشق در دفترم کمرنگ نشود. و با مداد سبز می نویسم دوستت دارم تا همیشه این دوست داشتن در دفترم، سبز و زنده باشد.

با مداد صورتی، بزرگ می نویسم ، تو هم مرا دوست داشته باش.

و منتظرت می مانم تا بیایی و با مداد قرمزات بزرگ بنویسی "دوستت دارم"

در کوچه بی دار و درخت افکارم، به دنبال رویاهای گمشده بهاری می گردم ،آنقدر دنبالشان می گردم تا اینکه پیدایشان کنم.

 حتی اگر پاهایم از خستگی نای حرکت نداشته باشند.باز هم به دنبالشان میدوم.

مدت هاست میگردم و می گردم ولی باز هم پیدایشان نمی کنم چرا که کوچه پس کوچه ها اینقدر زیادند که رویای کوچک من درون آنها گم شده و پیدا کردنش بمانند یافتن سوزن در انبار کاه است.

خبری نیست.زندگی بازی شده!

گنجشک پر...کلاغ پر...آدمک پر.یک وجب خاک اینترنت پر.تا جایی که زمانی میرسد که منتر می مانی تا بگویند زندگی پر.

همیشه از دوستان میشنوم وقتی دلخوشی ات به نوشتن در دنیای مجازی خلاصه شود.ازاین بهتر نمی تواند باشد.

درست است.اما دلخوش بودن به چهار دیواری اینترنت با تمامی گستردگی و جهانی بودنش در عین حال که خفه کننده و تحقیر اور است اعتیاد آور و دوست داشتنی هم است.چرا که اینجا غربتستانی است که در آن همه چیز آزاد است و چاک دهان را می شود تا نزدیکی دل باز کرد. و پا برهنه بر روی خط ها دوید و فریاد نامه ای نوشت که صدای آن تا آن طرف دنیا برود.

جایی ست که میتوان برای خود، از دیروز و امروز نوشت.

 می توان از یک دانه بلوط نوشت.

می توان از خاطرات کاملا کاملا شخصی نوشت و حتی از یک فنجان چای داغ هم نگذشت.

می توان یک لات اینترنتی شد.

می توان دلبسته شد و دوست داشتن را تجربه کرد!


نوشته شده توسط آدمک در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 12:31|


مرد تنها و گل رز 

در یکی از مناطق کوهستانی مردی بر روی تپه ای تنها زندگی می کرد.تا کیلومتر ها اطراف خانه مرد هیچ خانه ای نبود و برای خرید و کار باید به روستایی که پایین تپه بود می رفت.

مرد اخلاق بدی داشت و زود عصبانی میشد.برای همین کمتر افرادی بودند که می توانستند با اخلاقش سازگاری داشته باشند. برای همین خودش هم بیشتر دوست داشت تنها باشد تا اینکه در اجتماع زندگی کند.

روز ها برای کار به روستا می رفت و شب ها مسافت زیادی را طی می کرد تا به خانه برسد.

عصر یکی از روزای بهاری بود. هوا افتابی و اسمان آبی  آبی.

خسته از یک روز کاری به خانه می رفت.

در راه دوره گردی دید که کنار جاده گل می فروخت.

گل های رز، داخل گلدان های کوچک.

گل های دوره گرد خاص بود.

گل رز بود ولی با گل های رزی که مرد تا به حال دیده بود متفاوت بود.دوره گرد می گفت گل ها را از هلند آورده و نژادشان از یک نژاد مخصوص و فوق العاده است...

دستش را داخل جیبش برد.

آن روز، روز خوبی نبود و نتوانسته بود آنطور که باید و شاید پولی بدست بیاورد.

باز هم به خاطر اخلاقش با کارفرما در گیر شده بود و نتوانسته بود پول کافی بگیرد.

اگر گل می خرید باید از جیره غدایی خودش می زد و پولی را که برای غذای روزانه اش کنار گذاشته بود. نصف می کرد تا بتوانه دخل و خرج ماهیانه خانه را جور در بیاورد.

ولی گل را هم خیلی دوست داشت.

دلش را به دریا زد و رفت جلو.

سلام کرد و از فروشنده یک گلدان خرید که داخلش یک شاخه گل رز بود.

گلدان را با عشق تمام به خانه بردو آن را جلوی پنجره گذاشت.

پنجره ای که رو به باغچه کوچک سبزیجات خانه بود.

او علاقه زیادی به گیاهان داشت و یک باغچه کوچک تدارک دیده بود که در آن سبزیجات و گوجه فرنگی و چند میوه دیگر پرورش می داد.

خاک گلدان را عوض کرد و کنار پنجره گذاشت و روی صندلی چوبی ای که یکی از پایه هایش شکسته بود نشست و چند ساعتی به گل خیره شد.

هر روز بعد از کار روزانه روی صندلی می نشست و بعد از خواندن کتاب به گل خیره میشد و با آن صحبت می کرد .

 همیشه میزان رطوبت خاک گلدان را چک می کرد و مراقب بود تا نور کافی به گلدان برسد.

بعد می نشست و باز با اشتیاق به گلدان نگاه می کرد.تا آنجایی که گاهی از خستگی کنار گلدان خوابش می برد و صبح وقتی بیدار میشد که باید برای کار به طرف روستا حرکت می کرد.

روزها گذشت و گذشت.گل هم بزرگ شده بود وخاک آن گلدان کوچک دیگر برایش کفایت نمی کرد و باید یک جای بزرگ تری برای زندگی پیدا می کرد.

یک روز صبح مرد کمی زود تر از خواب بیدار شد و با احتیاط گل را به باغچه کنار خانه برد و در گوشه باغچه کاشت.

روزها گذشت. گل بزرگ تر و بزرگ تر شد و داخل خاک ریشه کرد.و مرد باز هر روز بعد از کار و خستگی با اشتیاق، کنار باغچه می نشست و به گل نگاه می کرد.

بهار تمام شد.فصل تابستان هم آمد و رفت و گل روز بروز بزرگ تر و مرد هم روز به روز نسبت به گل عاشق تر میشد.

در یکی از روزهای پاییزی وقتی که مرد از سر کار آمد متوجه شد که تمام گلبرگ های گل قشنگش ریخته و یکی از شاخه هایش هم با باد شدید عصر آن روز شکسته.

دل مرد شکست.اشک از چشمانش سرازیر شد.

دوید و رفت و با چوب و ریسمانی که آورده بود  گل را سر جایش محکم بست و دورش را با بادشکنی که ساخته بود محافظت کرد.

هر روز وقتی از سر کار می آمد می نشست و باز به گل نگاه می کرد ولی تغییری در گل ایجاد نمیشد.بدتر میشد ولی بهتر نمیشد.

تا اینکه فصل زمستان رسید.

.یک روز وقتی به خانه رسید دید که گلش کاملا خشک شده.

مرد شوکه شده بود.کنار گل دو زانو نشست و به گل پژمرده خیره شد.

اشک از چشمانش سرازیر شد.ساعت ها به همان حالت نشست.شب شد ولی باز هم از جایش تکان نخورد.تمام شب را کنار گل ماند.فردای آن روز هم سر کار نرفت.روز ها گذشت ولی  مرد همانطور کنار گل خشکش زده بود.تا مدت ها کسی مرد را در روستا ندید.

تمام زمستان را کنار گل دو زانو نشست.

زمستان آن سال برف و یخبندان شدیدی شد.ولی مرد باز هم کنار گل دو زانو نشسته بود و به گل نگاه می کرد.

تا اینکه زمستان و یخبندان تمام شد.

یخ ها آب شد و گل رز جوانه زد و دوباره گل کرد.

غنچه گل رز باز شد.

ولی مرد هنوز به همان حالت شوکه مانده بود و دو زانو به گل خیره شده بود

مرد دیگر، هیچ وقت جوانه نزد.


نوشته شده توسط آدمک در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 16:36|


بادبادک ها بر نمی گردند! 

مثل همیشه بادبادک هایمان را آوردیم تا هوا کنیم.

عشقمان این بود که بادبادک هوا کنیم و ببینیم که کدامشان بیشتر بالا میرود تا بتوانیم برای هم کُرکُری بخوانیم و بگوییم  که بادبادک من فلان است و از همه بهتر است و هیچ بادبادکی به پایش نمی رسد....

بادبادکی که خودمان با دست هایی که کار چندانی ازشان بر نمی آمد درستش کرده بودیم

هر چند ساده به نظر می رسید ولی برای ما یک دنیا ارزش داشت!

هر کس بود و بادبادکش!

با یک دنیا عوضش نمی کرد!

بادبادکم را هوا کردم.

رفت بالا. بالای بالا

تا آن جایی که دیگر نخی نداشتم که رهایش کنم تا بالا تر برود.

دوستم هم داشت بادبادکش را بالا می برد.

رفت بالا، بالاتر و بالا تر.

رسید به بادبادک من.

برایش کمی نخ مانده بود آن را هم رها کرد و رفت بالا تر.

هر چقدر دستم را بالا بردم کارساز نشد.

در آن لحظه مهم آن بود که بادبادکم را بالاتر از بادبادک دوستم ببینم.

تنها لذت موفقیت برایم مهم بود

برای اینکه کم نیاورم نخش را رها کردم.

بادبادک از دستانم رها شد.

بادبادکم می رفت بالا. بالای بالا.

تا جایی که دیده نشد.

زمانی به خودم آمدم که دیگر بادبادکم را از دست داده بودم.

هرچقدر دنبالش دویدم نرسیدم.

دوستم بادبادکش را پایین آورد.

 لبخندی زد و رفت.

من ماندم و غصه از دست دادن بادبادک!

الآن که نگاه می کنم می بینم آن موقع هایم با الآنم زیاد فرق نکرده!

همان بچه ی بی تجربه ام!

آن موقع در بازی بی تجربه بودم اما حالا در زندگی!

آنقدر بادبادک زندگی ام را بردم بالا که از دستم رها شد و رفت.

دوستان فرصت ها در زندگی مانند بادبادک ها در دستانمان هستند و تنها به خودمان است که چگونه بخواهیم از آنها استفاده کنیم و برای رسیدن به هدف سکان دار خوبی باشیم یا نه.

از بادبادک های زندگیتان به آسانی نگذرید و با عجله نیز با مسائل برخورد نکنید.

تنها اعتماد بر احساس در بیشتر مواقع کارساز نیست بنابراین از فکر و تمرکز و صبر و اعتماد به نفس نیز مدد بخواهید.

و در آخر اینکه:

مراقب بادبادک های زندگیتان باشید .چون بروند دیگر بر نمی گردند!


نوشته شده توسط آدمک در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:18|


آدمک و سنگ پشت ها! 

 

 می دانم روزها و شب ها به سرعت یک پلک به هم زدن می گذرند.. و این شعار نیست که می گویند عمر انسان مثل باد است ،می آید و می رود و تنها اگر گوش هایت بخواهد بشنود زوزه ای از باد را احساس خواهی کرد وگرنه که هیچ .

این گفته را این روزها به خوبی حس می کنم.آری  زندگی می گذرد و دفتر عمرم  هم به تندی دارد ورق زده می شود و چه در آن چیزی  نوشته باشم و چه سفید بدهم ورق خورده. تنها می توانم نگاهی به ورق های کهنه و پر از خاطره و گاه افسوس بیاندازم و یا نیشخندی از رضایت بزنم فرصتی برای ویرایش آن به من داده نمی شود یعنی به هیچ کس داده نشده تا من دومی اش باشم و این است که مرا می ترساند. زندگی همیشه با استرس و ترس همراه است و شاید این همان شیرینی زندگی باشد که همه از آن حرف می زنند.افسوس که این شیرینی به کام من یکی خوش نیامده و دهانم را همیشه تلخ کرده است.

می دانم این فلسفه زیستن است و باید سوخت و ساخت.کسی هم نتوانسته تغییر چندانی به روال آن بدهد.

 می دانم...این روزها احساس می کنم خیلی چیزها هستند که من می دانم ولی صد افسوس از این دانستن.

چندی پیش به برکه ای رفته بودیم.جای دوستان سبز ، بسیار زیبا بود ولی من بیشتر از سکوتی که به آنجا حکم فرما بود لذت بردم.

مرغ ماهی خواری آنجا بود که لنگه آن را تاکنون در دریا هم ندیده بودم.به گمانم تنها مرغ آن حوالی هم بود چون تا زمانی که من آنجا بودم مرغ دیگری ندیم.

حتما محیط و ماهی های آن برکه بزرگ به مرغ ساخته بود که حیکلی این چنین داشت.در ابتدا چرخی در حوالی آنجا زد، همه جا را وارسی کرد و بعد روی درختی که وسط برکه بود نشست .درخت خشکیده بود ولی رخسار جذابی داشت و مثل خود پرنده تک بود.

بال هایش را باز کرد و مدتی بی حرکت به طرف ما ایستاد.چشمانش را به ما دوخته بود و ما را وارسی می کرد.شاید می خواست به خیال خودش به ما بفهماند که اینجا خانه اوست و ما جایی نمی توانیم در آنجا داشته باشیم. مثل ماجرای گربه را دم حجله کشتن بود.البته برای پرنده!

پرنده نمی دانست که با موجودی به نام انسان طرف است که پوستش کلفت تر از این حرف هاست. شاید هم می دانست و اصلا گربه کشی ای در کار نبود و بر حسب عادت آنطور ایستاده بود.

در هر حال پرنده توانسته بود توجه ما را حسابی به خودش جلب کند.

همین که نزدیک تر رفتیم تا عکسی بگیریم،پرید و رفت و دور برکه چرخی زد.

جای زیبایی بود.

چمن های خیس روی زمین که از شبنم صبحگاهی  بوی خاک نم خورده را به مشام می رساند.درختان سر به فلک کشیده و شادابی و سرسبزی جنگل ،گل های جنگلی و صدای پرندگان که در سکوت، تنها صدای آنها را می شنوی.

صدای خش خش برگ های خشک شده که در بهار یاد پاییز را تداعی می کنند.همه و همه به زیبایی آنجا می افزود.

صبح بود و هوا هم خنکی خاص خودش را داشت. وقتی ابرها کنار رفت و آسمان هم از خورشید پرده کشید.همه چیز زیبا تر زیبا تر شد. خورشید شال طلایی اش را بر روی برکه انداخت تا خنکی صبح جای خود را به گرما بدهد.

از کنار برکه می گذشتم که چشمم به یک لاک پشت افتاد.کوچک بود به اندازه یک کف دست، شاید هم کوچکتر. لاکش روشن بود و زیبا.قیافه اش معصوم بود.تنها و بی حوصله . حوصله خودش هم نداشت.با بی میلی تمام حرکت می کرد.

توجه ام را جلب کرد.

ایستادم و نگاهش کردم.او هم ایستاده بود ولی انگار هنوز متوجه حضور کسی نشده بود.

سرش را بیرون آورد به گردنش یک زاویه 30 درجه داد و نگاهی به من انداخت .پوست زمخت و تیره ای داشت. شاید برای همه چندش آور بود ولی برای من با تمام زشت بودنش، دوست داشتنی بود. چشمان کوچک و خواب آلود و پف کرده ای داشت. مثل چشم هایی که از گریه برآمده می شودچشمانش پف کرده بود. دو چشم ریز که یک نوار زد بالای سیاهی چشمش جلوه می کرد.

زشت بود ولی با نمک و جذاب. نمی دانم چرا مات و مبهوت این حیوان شدم. لاک پشت زیاد دیده بودم ولی او چیز دیگری بود.

با خودم گفتم الان است که فرصت را غنیمت کند و پا به فرار بگذارد.منتظر بودم که فرار کند.ولی بر خلاف انتظارم بی اعتنا و به آهستگی سرش را به لاکش نزدیک تر کرد و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.

نزدیک تر شدم. باز هم فرار نکرد.با دستم لاکش را گرفتم.این بار دیگر ترسیده بود.با ناخن های دستش دستم را خراش می داد.

از این کارش لذت می بردم.شاید هم کمی چندش آور بود. از اینکه کسی بلندش کند خوشش نمیامد.

روی زمین گذاشتمش.باز هم مثل قبل آرام شد.

انگار نه انگار که کسی او را گرفته است و خطری ممکن است او را تهدید کند. نمی دانم چرا لحظه ای یاد این روزهای خودم افتادم.خنده ام گرفت.

از  سکوت و آرامشی که داشت خیلی خوشم آمد. او هم مثل آدمک تنها بود.گمان کردم می توانم دوست خوبی برایش باشم. لااقل بهتر از آن لاک پشت ها.

در برکه لاک پشت زیاد بود. می توانستی دسته دسته آنها را که وسط برکه روی سنگ بزرگی در حال آفتاب گرفتن بودند ببینی ولی او تنها آفتاب می گرفت.

غروب شده بود و وقت رفتن. نور نارنجی خوش رنگی از دور در آب می درخشید. خورشید هم تا نیمه رفته بود و هوا کم کم داشت تاریک می شد. تا آن موقع تصمیم داشتم که لاک پشت را با خودم ببرم ولی غروب حال و هوایی به من دست داد که نتوانستم لاک پشت را تنهاتر آنی که هست ببینم و از جایی که شاید به آن تعلق خاطر داشت دور کنم. لاک پشت را در آغوش آب رها کردم و رفتم.نگاهم به لاک پشت بود که باز هم با بی اعتنایی شنا می کرد. چشمان من به او دوخته بود ولی لاک پشت انگار نه انگار....

نمی دانم از آزادیش در آن لحظه خوشحال شدم یا پشیمان. ولی می دانم که خیلی زود،درست همان لحظه ای که دیگر در زیر آب محو شد. دلم برایش تنگ شده بود.  لاک پشت هم شاید مثل همیشه برایش فرقی نداشت.شاید هم شاد بود که از دستم خلاص شده.

امیدوارم.

مدتی پیش یکی از دوستانم را که شاید تنها، ماهی یکی دو مرتبه همدیگر را می بینیم دیدم . نمی دانم چرا ماجرای لاک پشت را برایش تعریف کردم.

چند وقت پیش همان دوستم با من تماس گرفت و برای کاری قرار گذاشت.اینبار که دیدمش تنها نبود. چهار لاک پشت داشت که اندازه شان کمی بزرگ تر از یک سکه 500 ریالی بود.از تعجب دهانم باز مانده بود.

لاک پشت؟ نه یکی! نه دو تا! چهاااار تا؟

این هم یک مصیبت بزرگ دیگر بود که مثل آوار روی سرم خراب شد.

نگاهی به دوستم انداختم.فقط می خندید.

گفت از خانه مادر بزرگش برایم آورده.می گفت از شانس خوب تو دیروز،بعد از مدت ها رفتم خانه مادربزرگم برای دید و بازدید و این ها را برایت هدیه آوردم.

هدیه جالبی بود. خوب انتظار تشکر هم داشت!!!

 لطف کرده بود و می خواست به من محبت کند.نتوانستم دست رد بزنم.لااقل در آن زمان نمی توانسم...

الان من مانده ام و چهارتا لاک پشت کوچولو.

دوتا وروجک و دو تا تنبل.

خدا خودش ختم به خیر کند.

 


نوشته شده توسط آدمک در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 19:27|


خود حماقت بود. 

حماقت یک دیووونه بود.

حماقت عاشق پروانه ها بود.

اون پروانه ها رو اون موقعی که بال ندارن و هنوز یک کرم هستند،اون موقع که دورشون رو پیله گرفته،همون موقعی رو میگم که خیلی زشتند،حتی اون موقع هم دوست داره.

هیچ وقت ندیده بودم حماقت بخواد پروانه ها رو برای خودش بگیره.

اون پروانه ها رو فقط نگاه می کرد.

اونم عاشقانه...آرزوش این بود که پروانه ها یک روزی زیاد زیاد زیادتر شن.

شاید هم تو دلش تنها یک آرزوی دور وجود داشت که یک روزی یک پروانه داشته باشه برای خود خودش!

ولی امروز حماقت عوض شده بود.

اون به یک شکارچی پروانه تبدیل شده بود و پروانه می گرفت.

یک پروانه تو دست های کثیفش بود.

ماکزیمم حماقت رو میشد توی چشماش دید.

اون خود حماقت بود.

پروانه رو انداخت توی یک شیشه مربا!

دربش رو هم محکم بست!

حیووونکی پروانه اینقدر اونجا موند که بی حال شده بود،چون حماقتی که یک روزی واقعا عاشق پروانه ها بود و همه اش از حقوق اونا حرف می زد داشت با بستن درب شیشه یکی از اونا رو می کشت!

حیووونکی پروانه.مگه نه؟

حتی حیووونکی هم جمله زشتیه برای پروانه!

دلت اومد حماقت؟

بهتره بگم آخی پروانه!

بهتر شد.

اینجا خود پروانه مهم نیستا!

مهم یک چیز دیگه ست!

نمی دونی چی مهمه؟

مهم نیس چون منم تا حالا نمی دونستم!

الانم که میدونم هیچی تغییر نکرده!

همه چی مسخره میزنه!

مثل این نوشته که فکر کنم خودمم نمی دونم چی نوشتم...

نه! چرا...چرا میدونم!

بهتره بگم تنها خودم میدونم چی نوشتم!

همینم کافیه.چون فک کنم این روزا تنها کسی که باید آدم رو بفهمه خود اون آدمه!

بگیم کس دیگه ای هم هست که بخواد همیشه آدم رو بفهمه،شاید کمی اغراق کردم.

تو چی فکر می کنی؟

 


نوشته شده توسط آدمک در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت 23:29|


به خدا دیگه بهتر از این نمی شد!! 

با یک حالت تعوع آور می تونم بگم که دیگه از این بهتر نمیشه

امروز توی مراسم سوم یک آشنایی بودیم که یکی از بچه محل های ما بود

دلیل مرگش رو نمی گم فقط در این حد بدونید که اگه توی یک خانواده، تاکید می کنم توی یک خانواده بدنیا اومده بود کارش به اینجا نمی رسید که تو سن بیست و دو سالگی مردم خرما و حوا اش رو بخورند و فاتحه براش بفرستند.

بعد از مداحی . نوبت به سخنرانی  یک آخوند رسید..ایشون تشریف آرودند تا برای ما موعضه کنند.....

شروع صحبت هاش رو اینجوری شروع کرد:

شعری رو خوند که الان تو خاطرم نیس ولی مفهومش این چنین بود که ای خلق تا شما جوانید در خوابید پیر که شدید باز هم توی خواب غفلت هستید چرا از خواب غفلت بیدار نمیشید و این حرفا......

بعدش ادامه حرفاش  رو اینجوری شروع کرد.....

یک نطفه از آغاز شکلگیری در بدن یک زن.یعنی از زمانی که در بدن یک زن جای میگیرد تا زمانی که وارد رحم زن می شود و چهار سالی در رحم زن می ماند...(تمامی این حرفا رو با کش و تاب خاصی میگفت)

وقتی این رو شنیدم...

نگاهی به دوستم انداختم....دیدم اونم داره من رو نگاه می کنه...حالش داشت بهم می خورد...منم تا سرحد بالا آوردن بودم...

بلند شدیم و زدیم بیرون....

بعد از پایان سخرانی جناب بیرون اومدند و از فاصله پنج متری صدای دزدگیر ماشین اومد.....فکرش هم نمی کردم...دیدم همون مولا هستش که با پرشیا گازید و رفت....

تا اینجا رو داشته باشید که دیگه بهتر از این نمیشه!

غروب تو مرکز شهر پشت چراغ قرمز بودیم که دیدم که گشت ارشاد  اونم غروب روز جمعه که همه مشغول دید و بازدید عید هستند وتو خیابون اکثرا خانواده ها هستند دارند گشت می زنند و به قول یکی از دوستام دنبال شکار می گردند..اونم شکار آدم!!

در همین لحظه یک دفعه از جلو یک آقای ریشو پیاده میشه درب ماشین رو باز می کنه و به چند تا خانم چادری که پشت نشسته بودن به تندی تذکر میده که دارید چی کار می کنید؟

برید دنبالش!

من باید برم؟

یک دفعه دیدم که یک خانم چادری از اون طرف خیابون دست یک دختر خانمی رو داره و داره میاره تو ماشین...

دختره اینقدر ترسیده بود که انگار دارند می برندش پای چوبه دار!!

از طرفی مادرش دنبال زنه می دوید و التماس و خواهش می کرد که ولش کنید و ببخشید و این حرفا...

از مادر دختر اسرار و از مامورها انکار.

جالب این بود که دختر خانم اصلا لباس زننده و آرایش ناجوری نداشت.....

دیگه حالم از هرچی ریش و ریش داره بهم خورد.....

اونجا بود که فهمیدم که دیگه بهتر از این نمیشه !

چرا ما باید اینقدر حقیر باشیم؟

وقتی تو کشوری که بیشتر از یک سوم مردمش دارند زیر خط فقر زندگی می کنند.

وقتی میبینی هموطنت به خاطر فقر مجبور میشه تن فروشی کنه!

این بی غیرتی و نادونی نیست که چشم ها رو ببندیم و خودمون رو گول بزنیم و بریم تو خیابون دنبال لباس ناجور بود.

به خدا مسخره است..به کی باید گفت!  آخه گشت ارشاد دیگه چه گندیه که راه می افته دنبال زن و بچه مردم

به خدا بعضی ها دارند دین رو هم برای قدرت بازیچه می کنند.

اینا هستن که باعث میشن آدما دین و ایمانشون کمرنگ بشه.

دیدم علیرضا تو وبش نوشته:

"از همون روز فامیلی ها کم رنگ شد، وقتی که میوه ها مارک دار شدن!زمانی که این میوه های مارک دار جلوی مهمون ها قرار گرفت ، فامیلی ها به کلی از بین رفت"

علی جون فامیلی ها خیلی قبل تر از اینا از بین رفته بود. فقط به قول تو با این میوه های مارک دار تنها میشه گفت رنگ و بو و شکل تازه ای به خودش گرفت و مدرن شد.

 دیگه از این بهتر نمیشه!

 


نوشته شده توسط آدمک در جمعه نهم فروردین 1387 و ساعت 19:29|


سکوت 

الان تنها می تونم بگم "سال نو مبارک"

پ ن:واسه همه چیز ممنون


نوشته شده توسط آدمک در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 17:38|


شاید بدون شرحی که شرح داده شده...! 

سلام

این وبلاگ واسه ادمک تنها نیست!اما برای ادمک تنها نگه داشته میشه...

دیروز یعنی ۲۱ اسفند ماه ادمک تنها خونه ی تنهائی هاش رو حذف کرد!

من (شاید یه دوست که الان اگه ادمک این جا رو ببینه فکر کنه دشمنشم!) تنها واسه اینکه ادرس خونه ی تنهائی هاش توی دنیای مجازی باقی بمونه این کار رو کردم!

نویسنده ی این وبلاگ ادمک تنها نیست و اصلا هم هنوز خبر نداره که همچین کاری صورت گرفته! اول میخواستم اون دسته از متنهاش که هنوز توی سیستمم هست رو با همون تاریخ ها بذارم! اما.....

شاید این وبلاگ اصلا دیگه آپ نشه! اما فقط ادرسش میمونه واسه ادمک...یه خونه ی اختصاصی...

حیف که همه ی جزئیات وبلاگ ادمک ساخته ی دست خودش و اختصاصی بود وگرنه دفترچه و قالب اون وبلاگ رو منتقل میکردم تا اینجا دقیقا بشه همون خونه...

 

نمبدونم شاید این کارو کردم تا یه موقعی اگه دوست داشت به همین خونه بتونه برگرده..خونه ی خودش!

امیدوارم ناراحت نشه!

"آدمک تنها" اگه اومدی اینجا رو دیدی نکنه ناراحت بشی!

منظوری نداشتم...

شاید بهتره کامنت های این وب بسته باشه و شاید هم نه! شاید بیاد و ببینه که این وب هنوز هم منتظره تا ادمکه برگرده٬بهتر باشه...

اگه کامنتدونی وب رو نمیبندم تنها برای اینه که بتونم از نظر ادمک در رابطه با این کاری که کردم مطلع بشم!

اگه خبر ناراحتیش از این کار به گوشم رسید٬ کامنتدونی این وب رو میبندم...!اما این بلاگ حذف نمیشه!این ادرس یه خونه ی اختصاصی باقی میمونه...!

 دعا کنین ناراحت نشه...


نوشته شده توسط آدمک در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 11:17|




[ main menu ]