می دانم روزها و شب ها به سرعت یک پلک به هم زدن می گذرند.. و این شعار نیست که می گویند عمر انسان مثل باد است ،می آید و می رود و تنها اگر گوش هایت بخواهد بشنود زوزه ای از باد را احساس خواهی کرد وگرنه که هیچ .
این گفته را این روزها به خوبی حس می کنم.آری زندگی می گذرد و دفتر عمرم هم به تندی دارد ورق زده می شود و چه در آن چیزی نوشته باشم و چه سفید بدهم ورق خورده. تنها می توانم نگاهی به ورق های کهنه و پر از خاطره و گاه افسوس بیاندازم و یا نیشخندی از رضایت بزنم فرصتی برای ویرایش آن به من داده نمی شود یعنی به هیچ کس داده نشده تا من دومی اش باشم و این است که مرا می ترساند. زندگی همیشه با استرس و ترس همراه است و شاید این همان شیرینی زندگی باشد که همه از آن حرف می زنند.افسوس که این شیرینی به کام من یکی خوش نیامده و دهانم را همیشه تلخ کرده است.
می دانم این فلسفه زیستن است و باید سوخت و ساخت.کسی هم نتوانسته تغییر چندانی به روال آن بدهد.
می دانم...این روزها احساس می کنم خیلی چیزها هستند که من می دانم ولی صد افسوس از این دانستن.
چندی پیش به برکه ای رفته بودیم.جای دوستان سبز ، بسیار زیبا بود ولی من بیشتر از سکوتی که به آنجا حکم فرما بود لذت بردم.
مرغ ماهی خواری آنجا بود که لنگه آن را تاکنون در دریا هم ندیده بودم.به گمانم تنها مرغ آن حوالی هم بود چون تا زمانی که من آنجا بودم مرغ دیگری ندیم.
حتما محیط و ماهی های آن برکه بزرگ به مرغ ساخته بود که حیکلی این چنین داشت.در ابتدا چرخی در حوالی آنجا زد، همه جا را وارسی کرد و بعد روی درختی که وسط برکه بود نشست .درخت خشکیده بود ولی رخسار جذابی داشت و مثل خود پرنده تک بود.
بال هایش را باز کرد و مدتی بی حرکت به طرف ما ایستاد.چشمانش را به ما دوخته بود و ما را وارسی می کرد.شاید می خواست به خیال خودش به ما بفهماند که اینجا خانه اوست و ما جایی نمی توانیم در آنجا داشته باشیم. مثل ماجرای گربه را دم حجله کشتن بود.البته برای پرنده!
پرنده نمی دانست که با موجودی به نام انسان طرف است که پوستش کلفت تر از این حرف هاست. شاید هم می دانست و اصلا گربه کشی ای در کار نبود و بر حسب عادت آنطور ایستاده بود.
در هر حال پرنده توانسته بود توجه ما را حسابی به خودش جلب کند.
همین که نزدیک تر رفتیم تا عکسی بگیریم،پرید و رفت و دور برکه چرخی زد.
جای زیبایی بود.
چمن های خیس روی زمین که از شبنم صبحگاهی بوی خاک نم خورده را به مشام می رساند.درختان سر به فلک کشیده و شادابی و سرسبزی جنگل ،گل های جنگلی و صدای پرندگان که در سکوت، تنها صدای آنها را می شنوی.
صدای خش خش برگ های خشک شده که در بهار یاد پاییز را تداعی می کنند.همه و همه به زیبایی آنجا می افزود.
صبح بود و هوا هم خنکی خاص خودش را داشت. وقتی ابرها کنار رفت و آسمان هم از خورشید پرده کشید.همه چیز زیبا تر زیبا تر شد. خورشید شال طلایی اش را بر روی برکه انداخت تا خنکی صبح جای خود را به گرما بدهد.
از کنار برکه می گذشتم که چشمم به یک لاک پشت افتاد.کوچک بود به اندازه یک کف دست، شاید هم کوچکتر. لاکش روشن بود و زیبا.قیافه اش معصوم بود.تنها و بی حوصله . حوصله خودش هم نداشت.با بی میلی تمام حرکت می کرد.
توجه ام را جلب کرد.
ایستادم و نگاهش کردم.او هم ایستاده بود ولی انگار هنوز متوجه حضور کسی نشده بود.
سرش را بیرون آورد به گردنش یک زاویه 30 درجه داد و نگاهی به من انداخت .پوست زمخت و تیره ای داشت. شاید برای همه چندش آور بود ولی برای من با تمام زشت بودنش، دوست داشتنی بود. چشمان کوچک و خواب آلود و پف کرده ای داشت. مثل چشم هایی که از گریه برآمده می شودچشمانش پف کرده بود. دو چشم ریز که یک نوار زد بالای سیاهی چشمش جلوه می کرد.
زشت بود ولی با نمک و جذاب. نمی دانم چرا مات و مبهوت این حیوان شدم. لاک پشت زیاد دیده بودم ولی او چیز دیگری بود.
با خودم گفتم الان است که فرصت را غنیمت کند و پا به فرار بگذارد.منتظر بودم که فرار کند.ولی بر خلاف انتظارم بی اعتنا و به آهستگی سرش را به لاکش نزدیک تر کرد و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.
نزدیک تر شدم. باز هم فرار نکرد.با دستم لاکش را گرفتم.این بار دیگر ترسیده بود.با ناخن های دستش دستم را خراش می داد.
از این کارش لذت می بردم.شاید هم کمی چندش آور بود. از اینکه کسی بلندش کند خوشش نمیامد.
روی زمین گذاشتمش.باز هم مثل قبل آرام شد.
انگار نه انگار که کسی او را گرفته است و خطری ممکن است او را تهدید کند. نمی دانم چرا لحظه ای یاد این روزهای خودم افتادم.خنده ام گرفت.
از سکوت و آرامشی که داشت خیلی خوشم آمد. او هم مثل آدمک تنها بود.گمان کردم می توانم دوست خوبی برایش باشم. لااقل بهتر از آن لاک پشت ها.
در برکه لاک پشت زیاد بود. می توانستی دسته دسته آنها را که وسط برکه روی سنگ بزرگی در حال آفتاب گرفتن بودند ببینی ولی او تنها آفتاب می گرفت.
غروب شده بود و وقت رفتن. نور نارنجی خوش رنگی از دور در آب می درخشید. خورشید هم تا نیمه رفته بود و هوا کم کم داشت تاریک می شد. تا آن موقع تصمیم داشتم که لاک پشت را با خودم ببرم ولی غروب حال و هوایی به من دست داد که نتوانستم لاک پشت را تنهاتر آنی که هست ببینم و از جایی که شاید به آن تعلق خاطر داشت دور کنم. لاک پشت را در آغوش آب رها کردم و رفتم.نگاهم به لاک پشت بود که باز هم با بی اعتنایی شنا می کرد. چشمان من به او دوخته بود ولی لاک پشت انگار نه انگار....
نمی دانم از آزادیش در آن لحظه خوشحال شدم یا پشیمان. ولی می دانم که خیلی زود،درست همان لحظه ای که دیگر در زیر آب محو شد. دلم برایش تنگ شده بود. لاک پشت هم شاید مثل همیشه برایش فرقی نداشت.شاید هم شاد بود که از دستم خلاص شده.
امیدوارم.
مدتی پیش یکی از دوستانم را که شاید تنها، ماهی یکی دو مرتبه همدیگر را می بینیم دیدم . نمی دانم چرا ماجرای لاک پشت را برایش تعریف کردم.
چند وقت پیش همان دوستم با من تماس گرفت و برای کاری قرار گذاشت.اینبار که دیدمش تنها نبود. چهار لاک پشت داشت که اندازه شان کمی بزرگ تر از یک سکه 500 ریالی بود.از تعجب دهانم باز مانده بود.
لاک پشت؟ نه یکی! نه دو تا! چهاااار تا؟
این هم یک مصیبت بزرگ دیگر بود که مثل آوار روی سرم خراب شد.
نگاهی به دوستم انداختم.فقط می خندید.
گفت از خانه مادر بزرگش برایم آورده.می گفت از شانس خوب تو دیروز،بعد از مدت ها رفتم خانه مادربزرگم برای دید و بازدید و این ها را برایت هدیه آوردم.
هدیه جالبی بود. خوب انتظار تشکر هم داشت!!!
لطف کرده بود و می خواست به من محبت کند.نتوانستم دست رد بزنم.لااقل در آن زمان نمی توانسم...
الان من مانده ام و چهارتا لاک پشت کوچولو.
دوتا وروجک و دو تا تنبل.
خدا خودش ختم به خیر کند.